|
|
هفته ۲۲ بودم كه ني ني مو بر اثر افتادن از پله هاي طبقه سوم خونمون از دست دادم و زايمان زود رس اومد سراغم و هر چي دعا كردم و خدا خدا كردم خدا صدامو نشنيد و پانيذ كوچولومو ازم گرفت با يه دنيا غم و اندوه و دل شكسته بازم روزگارمو از سر گرفتم خدا يا درسته ناشكري كردم اولش اما بعدش كه گفتم غلط كردم سه ماه ويار شديد و يك هفته بستري توي بيمارستان و اون مكافاتهاي بعدش برام كافي نبود باشه هرچي تو طلاح بدوني منم جز گريه و غصه ديگه كفر نمي گم كه تقاصشو ازم اينجوري بگيري باشه خدا مگه من چيكارت كردم اين همه آزمايشم مي كني يا داري تقاص چي رو ازم پس مي گيري آخه ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1388/04/08 توسط رویا| لينک ثابت سلام پانیذ مامان خوبی گلم امروز دو روزه هر چی می خوردم یه درد عجیبی تو دلم می پیچه که کمی نگرانم کرده از پریشبم حس می کردم دارم سرما می خورم هر چی می خوردم از گلوم پایین نمی رفت ار بس که این بابایت کولر رو تا خود صبح روشن می ذاره فکر کنم تو هم سرما خوردی تو دل مامانی که من دل درد دارم دیروز وقتی از سر کار تعطیل شدم با بابایی رفتیم یکی دو دست لباس ناز چوچولو هم دوباره برات خریدم یه پستونک اورتودنسی هم گرفتم که موقع دندون در آوردن مشکل نداشته باشی یه سرهمی هم برات خریدم بابایی می خواست کاپشنم برات بخره کاپشناشون خوشمل نبودن منم نخریدم بعدم رفتیم خونه عزیز و شب رو موندم اونجا صبح موقع اومدن سرکار بهم چهارتخم داد و چند تا هم لیمو شیرین ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1388/03/18 توسط رویا| لينک ثابت سلام عزیز دل مامان خوبی مامانی ؟؟؟ ببینم با مامان که قهر نکردی ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/02/29 توسط رویا| لينک ثابت سلام شیطونک مامان از دست مامان دلخور نشیا که دیر به دیر میام و وبلاگتو آپ می کنم آخه می دونی شما اینقدر انگشت تو حلق مامان می کنی که حالی واسه مامان نذاشتی ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1388/01/18 توسط رویا| لينک ثابت سلام گل قشنگ مامان خوبی عزیز دلم مامان قربونت بره که بیصبرانه منتظرته امروز یه کمی حالم بده دوباره ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1387/12/21 توسط رویا| لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19 توسط رویا| لينک ثابت سلام عزیز دل مامان خوبی ؟ بله تو بایدم خوب باشی این هفت هفته اول رو که حسابی به مامان حال اساسی دادی اما جون مامان کاری کردی که آخرین بارم باشه دلم بخواد که مامان بشم یه کاری کردی که یکی یه دونه بابایت باشی از همون اول که بیتا دادم و دوروز بعدش حالت تهوع و بالا آوردنها شروع شد تا سه هفته زمین و زمان رو گاز می زدنم از بس بالا می آوردم سه هفته تمام لب به غذا نمی تونستم بزنم با معده خالی هم بالا می آوردم غذام شده بود فقط تزریق آمپول ویتامین ب ۶ و سرم بالاخره اینقدر حال مامانی رو خراب کردی تا دست به دامن بیمارستان و پرستارها شدم رفتم ازم آزمایش گرفتن داشتم زار زار گریه می کردم توی بیمارستان فرستادنم اورژانس و ازم آزمایش گرفتن و دیدن قند خون دارم به دکترها گزارش دادن من خودم می دونستم سه هفته تمام غذا نخورده بودم احتمال زیاد از تزریق زیاد سرم بوده مامانی رو بستری کردن دو روز منو ان پی او کردن یعنی بازم غذا بی غذا سرم زدن و انواع آمپولها رو ریختن داخل سرمم بعد فرستادن آزمایش دیدن قند خونم اومده پایین من خودم بهشون گفتم از سرم بیش از حد قند خونم رفته بالا چون سابقه نداشتم قبلاً ، بعدم تشخیص کتون بارداری دادن یعنی ضعف بیش از حد دوران بارداری که برای مادر و جنین خطرناکه بعد از دوروز از مایعات شروع کردن یواش یواش به خوراک افتادم یک هفته بستری بودم در بیمارستان تا اینکه دیدم حالم کمی بهتره و خودم خواستم که مرخص بشم امروزم اومدم سر کار کمی بهترم از قبل اما همینم خدا رو شکر می کنم خدا این مدل ویار رو نصیب هیچ بنده ای نکنه که من دیدم این روزهای سخت رو نمی دونم شایدم باید اینجوری می شدم تا دیگه هوس نی نیه دوباره به سرم نزنه اینم از ۷ هفته بارداری که یه روز قبل از مرخصی فرستادنم سونوگرافی و گفتن نی نی قلبش تشکیل شده خلاصه مامان قربون اون قلب چوچولوت بشه عزیزم با همه مصیبتهایی که از همون اول سرم آوردی. ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/12/19 توسط رویا| لينک ثابت سلام خوبی عسلی مامان ؟ آره درست فهمیدی با توام با تو که بالاخره از قهر مامانیت نگران شدی و اومدی تو دلم تا باهات حرف بزنم می دونم قهر کردنم کار خوبی نبود اما اگه همینطوری همیشه باهات حرف می زدم شاید دوست نداشتی از پیش فرشته ها بیای تو دل من لالا کنی دیدی بالاخره ترفندم کارساز شد ؟؟ خوب حالا برات تعریف کنم چی شد .... اولاً که چند وقت پیش که بابا بزرگم فوت کرد تصمیم گرفته بودم حالم کمی بهتر شد بیام و دوباره برات بنویسم چون اون موقع بود که فهمیدم دنیا هیچ ارزشی نداره که من بخوام به خاطر ش باهات قهر کنم توی همین حال و هوا بودم که یه روز بعد از هفتم بابا بزرگم احساس سر گیجه داشتم دائم سرم گیج می رفت به دلیل شوک فوت بابا بزرگم فکر نمی کردم که این ماه چون خیلی استرس بهم وارد شده بود تو اومده باشی تو دلم چون روز تخمکگذاری دقیقاً دو روز قبل از فوت بابا بزرگ بود اما این سر گیجه ها برام غریب بود تا به حال نداشتم همون موقعها بود که حس کردم باید باردار شده باشم منتظر پری شدم که اگه دیر کرد برم آزمایش یه بار بی بی چک گذاشتم خط دومش کمرنگ شد فکر کردم ممکنه مثل دفعه قبل باز به دلیل مصرف کلومیفن تغییرات هورمونی داشته باشم که اینطوری شده بی خیالش شدم خلاصه دو روز از پری گذشت و همون روزی که اثاث کشی داشتیم و مامان شوشو با شوشو رفته بودن اثاث کشی و من سر کار بودم اون روز تصمیم گرفتم یواشکی بدون اینکه به شوشو بگم برم آزمایش خون بدم البته قبلشم مامان شوشو ازم پرسیده بود که پری اومده منم دروغکی برای اینکه منتظر نباشه گفتم آره خلاصه رفتم بتا دادم و خانمه بهم گفت جواب ساعت ۶ بعد از ظهر منم که ساعت ۴ تعطیل می شدم و بابایی می اومد دنبالم چیکار باید می کردم دلم می خواست اگه مثبت بود سوپرایزش کنم اگر نه هم استرس بهش وارد نکنم خلاصه با کلی التماس و خواهش خانمه گفت سعی می کنم تا ۴:۳۰ جواب بدم اگر نشد که متاسفم خلاصه به بابایی زنگ زدم و گفتم من تا ۴:۳۰ کار دارم دیر بیا دنبالم گفت باشه ساعت ۴:۳۰ شد زنگ زدم خانمه گفت متاسفم نشد زودتر از ۶ جواب نمیدن خلاصه ازش خواهش کردم که حالا که دیر جواب رو می دن من تلفنی ازش بپرسم اونم قبول کرد چون می دونستم اون موقع من خونه ام و مادر شوشو هم خونمونه چون برای جابجایی وسایل داشت کمک می کرد ، از شانسم ساعت ۶ خواهرم به موبایلم زنگ زد و منم رفتم داخل اتاق و در رو بستم زودی باهاش خداحافظی کردم و سریع زنگ زدم آزمایشگاه آزمایشگاه گفت جواب شما +++++++++++ داشتم می ترکیدم از خوشحالی مامان شوشو خونمون بود نمی خواستم ابراز شادی کنم و اون بفهمه چون دکترم بهم گفته بود اگه باردار شدی باید قول بدی تا سه ماهگی به کسی نگی تا ساعت ۱۲ شب کارهامون طول کشید شب که خواستیم برای خواب بریم خونه مامان شوشو بخوابیم مامان شوشو خواست بیاد تو ماشین ما بشینه که من گفتم شما با ماشین خودتون بیاین من و امیر می خواهیم بریم خونه قبلیه چند تا قالیچه مونده اونها رو بیاریم بشوریم امیر گفت نه من خسته ام بهش اشاره کردم اون دوزاریش افتاد خلاصه سرتو درد نیارم مامان شوشو رفت قبل از اینکه بابا ماشینو استارت بزنه برگه رسید آزمایشگاه رو از کیفم در آوردم و گرفتم طرف شوشو بهش گفتم تقدیم به بهترین بابای دنیا بابایی بابایی هنگ کرده بود گفت تو که به مامانم گفتی پری اومده گفتم بله اما قرار ما چی بود ؟؟ گفت آهان خلاصه داشت از خوشحالی ذوق مرگ می شد شب اربعین بود دستاشو برد طرف آسمون و خدارو شکر کرد از امام حسین هم خیلی تشکر کرد از اینکه به همین زودی تا شب چهلمش حاجتشو داده بود آخه محرم نذر کرده بود شروع کرد به گریه کردن منم چیزی نگفتم و گذاشتم تو حال خودش باشه بعد که گریه اش تموم شد منو برد آبمیوه فروشی بهم یه تراول برای مژدگانی داد بعد مامانش زنگ زد و گفت کجایین گفتیم داریم میایم و رفتیم خونه مامان شوشو و خوابیدیم اینم از موضوع بارداری ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1387/12/03 توسط رویا| لينک ثابت یا رب تو رضای دل درویشان ده / این ریش دل شکسته را درمان ده / حد نیست بگویم این بده یا آن ده / هر آنچه که رضای تو در آن است /// آن ده سلام عزیزم . نمی دونم چی بنویسم از فرط نا امیدی و ناراحتی . فقط همینو می تونم بگم این آخرین سلام من با تو هستش شاید دیگه نیام اینجا و برات ننویسم . نمی دونم واقعاْ دیگه نمی دونم چیکار کنم امروز صبح هم مثل دیشب بی بی چک گذاشتم بازم منفی شد وقتی می بینم همه میان و با شوق می نویسن بی بی چکمون +++++++++ شده و خودم امتحان می کنم می بینم --------------- منفی میشه دیگه خسته شدم قسم خوردم دیگه بی خیال بشم ناشکری نمی کنم اما دیگه خسته شدم خدا که خودش می دونه من چقدر سختی و عذاب کشیدم تو زندگیم یعنی بازم ؟؟ تازه تازه داشتم لذت زندگی خوب رو می چشیدم برام جایگزین غم آورده ؟؟؟ دیگه چی می تونم بگم ؟؟ هیچی...... همه شب نهاده ام سر چو سگان بر آستانت / که رقیب در نیاید به بهانه گدایی / به کدام ملت است این / ز کدام دولت است این که کشند عاشقی را / که تو عاشقم چرایی / به طواف کعبه رفتم به حرم رهم ندادند/ که برون در چه کردی که درون خانه آیی / به قمار خانه رفتم همه پاک باز دیدم / چو به صومعه رسیدم همه همه زاهد ریایی / در غیر می زدم من که یکی ز در . در آمد /که درا درا عراقی که تو هم از آن مایی ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1387/09/24 توسط رویا| لينک ثابت سلام عزیز دلم منو ببخش که خیلی وقته بهت سر نزدم آخه می دونی وقتی امید قبلیم نا امید شد تصمیم گرفتم یکبار دیگه برای آخرین بار اقدام کنم و این کار رو هم کردم ولی قسم خوردم اگر این ماه هم نیایی دیگه بی خیال نی نی دار شدن بشم حداقل تا دوسال دیگه ژس امیدوارم این ماه اومده باشی واگر نه کاملاْ نا امید میشم و مجبور می شم خودمو با کارو جمع کردن زندگی و خونه خریدن و اینجور چیزها سرگرم کنم تا فراموشت کنم .... راستی تقریباْ برای آخرین بار اگر نیومده باشی چند تا تیکه دیگه هم برات خریدم اما اگر اومده باشی ادامه میدم در غیر اینصورت به خاطره می پیونده ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1387/09/20 توسط رویا| لينک ثابت سلام گل مامان مثل اینکه تو دوست داری منو بابایی رو حالا حالاها تو خماری بذاری و خوشحالمون نکنی درست می گم ؟؟؟ باشه عیبی نداره من که حسابی غمگین و ناراحتم دلمم یه عالمه غصه دار شده،انقدر گریه کردم که نگو ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1387/09/02 توسط رویا| لينک ثابت ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/08/27 توسط رویا| لينک ثابت این بابای نی نی آینده ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/19 توسط رویا| لينک ثابت سلام عسلی مامان باورت نمی شه منو بابایی رفتم برات چند تا چیز خوشمل دیگه خریدیم عکساشو برات گذاشتم فقط خدا کنه که باشی نمی دونی دیرزو چی شد انقدر نا امید شده بودم . یکی از مامانای نی نی سایتی بهم گفت بی بی چک ۲۴ بعد از روز تخکمگذاری نشون می ده که بارداری یا نه منم امتحان کردم در حالی که یک هفته از اون روز گذشته بود و جواب تست منفی بود انقدر غصه خوردم که نگو بابایی زنگ زد با ناراحتی باهاش حرف زدم ازم پرسید که چی شده منم گفتم که نی نی تو دلم نیومده تستم منفی شده بابایی می دونم که کلی ناراحت شده بود اما به من دلداری داد و گفت مگه من مردم که خانمم ناراحته دلش غصه داره عیبی نداره ماه بعد انشاالله بعد به خاله الهام گفتم اونم زنگ زد به دکترش و دکترش کلی بهم خندیده بود و خاله زنگ زد به من و گفت حالا خیلی زوده بی بی چک نشون نمی ده باید حداککثر ۱۵ روز گذشته باشه منم ته دلم امیدوار شدم و به بابایی زنگ زدم گفتم اونم خوشحال شد که اشتباه شده بهمم گفت که کمی بغض کرده بوده ولی گفت از غصه خوردن من بغضش گرفته بود قربون هر دوتاتون بشم الهی می دونم تو هم مارو دوست داری پس باش تا خوشحالیمون بیشتر و جاودانه بشه نفسم... ادامه مطلب
نوشته شده در پنجشنبه 1387/08/16 توسط رویا| لينک ثابت سلام باورم نمی شد رفتم سونو گرافی دکتر سونوگراف آزمایشم کردو بعد از کلی اینور و اونور کردن گفت : بلهههههه یه گردن کلفت سمت راستته بذار سمت چپم ببینم نه خبری نیت امروز روز تخمک گذاریه . داشتم بال بال می زدم از شوق اما نمی تونستم پیش دکتر کاری بکنم اونوقت دکتر می گفت واه واه ندید بدید و ببین دوییدم بیرون به بابایی گفتم آره امروز وقتشه رفتیم پیش دکتر خودم جواب سونومو که نگاه کرد گفت : نه ۱۸ میلیمتر کمه غصه خوردم ، گفتم خانم دکتر تورو خدا آخه ال اچم مثبت شده دکتر سونو هم گفت امروز وقتشه دکتر با تعجب نگام کرد و گفت می خوای یه تست یه بار مصرفم خودم بگیرم ببینم گفتم باشه ۱۰ تا بگیر و ببین فقط ببین نگو ندیدم ،، تست که گرفت اونم گفت : بلهههههههه کاملاً وقتشه تو دلم گفتم بگو پول یه تست و ازم می خواستی خوب بهت می دادم الکی میگه نه خلاصه خوشحال شدم دستورات بعدی رو هم بهم داد و شب اجرا کردم حالا دیگه الباقیش دست خداست که تو رو توی دلم گذاشته باشه یا نه نمی دونم ادامه مطلب
نوشته شده در یکشنبه 1387/08/12 توسط رویا| لينک ثابت سلام قربونت برم الهی دیشب تست ال اچ گرفتم هیچی نشون نداد بابایی گفت عیبی نداره آخر شبم یه بار دیگه بگیر منم همینکارو کردم واییییییییی باورم نمی شد تستم ++++++ شد داشتم بال در می آوردم ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1387/08/08 توسط رویا| لينک ثابت سلام نفسم امروز ظهر بابایی بهم زنگ زد گفت میاد دنبالم بریم برات چند تا چیز دیگه بخریم می دونی زنگ زد بهم چی گفت گفت توی بازارم برای نی نی گولومون چی می خاوی بخری بگو تا بخرم گفتم تو که بلد نیستی بیا دنبالم باهم بریم بخریم یه چیزی می خری نی نی خوشش نمیاد گرگه می کنه تازگیها هم اون تبلیغ تلویزوین افتاده توی دهنم که دخمل چوچولوهه می گه خگوش توچولو دباستو تثیف تردی مامانش بهش می گه خرگوشتو کثیف نکنی نی نی هم می گه اون با مــــــــــــــــــــن بابای کیف می کنه وقتی بهش می گم اون با مــــــــــــــــــــــــــــن ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/08/06 توسط رویا| لينک ثابت پنجشنبه ۲۷ مهرماه وقتی از اداره تعطیل شدم بابایی اومده بود دنبالم توی خونه یه عالمه کار داشتم تازه حمام هم نرفته بودم لباسمم توی لباسشویی مونده بود صبح قبل از اینکه بیام سر کار برنج نهارو خیس کردم تا وقتی بر می گردم سبزی پلو با ماهی درست کنم که ساعت ۱۲ بابایی زنگ زد نیا خونه خودم میام دنبالت منم قبول کردم وقتی اومد دیدم به به کتو شلوار و شیک و پیک و ادکلن زده و صورت شیش تیغ ،گفت به یاد دوران آشناییمون نهار بریم بیرون منم که با تیپ اداره قبول کردم اما کلی غر زدم که خودت تر و تمیز من اینجوری گفت باشه میریم خونه تو حموم کن لباساتو عوض کن بریم ،دیدم اگر برگردیم با این همه ترافیک تا ساعت ۴ هم نهار نمی تونیم بریم جایی کوتاه اومدم و گفتم عیبی نداره همینطوری بریم ، گلم جات خیلی خالی بود رفتیم رستوران سنتی عالی قاپو نهار خوردیم و توی راه موقع برگشتن کمی هم برای تو خرید کردیم که نامردی نباشه به خودمون خوش گذشت به تو هم حالی داده باشیم یه جغ جغه خوشمل و دبشای کوچولو و پیش بند یه بار مصرف و یه چند تیکه بنفش خریدیم برات بعدم برگشتیم خونه و منم حموم کردم و لباسشویی رو روشن کردم بعد از شستن لباسا اماده شدم رفتیم خونه مامان بزرگ چون خونه نبود آبجی ها تنها بودن رفتم پیششون ... قربونت برم یعنی میشه این ماه مامان و بابا رو از انتظار دربیاری ..... ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1387/07/27 توسط رویا| لينک ثابت روز جمعه دوست من که شوهرش هم همکار بابایی بود زنگ زد و گفت نهار درست کنیم بریم بیرون جات خیلی خالی بود اوناهم تاریخ ازدواجشون با ما یکی بودخانمش با من تو نمایندگی سایپا همکار بود شوشوشم با بابایی همکارهستش نهار جوجه کباب خریدیم و منم برنج پختم اونا هم خوراکی و چایی و وسایل آورده بودن تا ساعت ۶ بعد از ظهر با هم اونجا بودیم که بعد هوا کمی سرد شد و تصمیم گرفتیم برگردیم با هم خدا حافظی کردیم منو بابایی رفتیم فرودگاه بابایی کارشو انجام داد و برگشتیم توی راه چند تا مغازه ناز سیسمونی بود ماشینو پارک کردیم و رفتیم دوتا تیکه دیگه از و سایلاتو خریدیم یکیش قنداق فرنگی سه کاره که هم پتو میشه و هم تو کالسکه می شه گذاشت و دومی سرویس حوله حمام چی کو عکساشم انداختم و گذاشتم اینجا تا ببینی منو بابای بی صبرانه منتظر اومدنت بودیم و هستیم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1387/07/20 توسط رویا| لينک ثابت امروز شنبه ۲۰ مهر ۸۷ ، پنچشنبه شب به بابایی گفتم قرار بود هرماه یکی از وسایل نی نی آینده مونو بخریم چی شد ؟ یادت رفت یا از ذوقش افتادی ؟؟ گفت چرا باید از ذوقش بیافتم باشه امشب بریم بخریم شب از خونه مامانمینا راه افتادیم بریم خونه مسیر خونه رو رد شد گفتم کجا می ری گفت بریم فرحزاد گفتم باشه رفتیم فرحزاد وقتی رسیدیم راه داخل فرحزاد ترافیک سنگین بود اصلاً نمی شد داخل شد گفتم تا دیر وقت می مونیم تو این ترافیک دور بزن بریم جمهوری برای نی نی کمی خرید کنیم اونم قبول کرد و رفتیم از کودک سرا همونجایی که بابای کوچولو بود براش خرید می کردن رفتیم یه بیست تیکه خوشگل راه راه صورتی با یه دونه شیشه شیر برات خریدیم و برگشتیم خونه منم زودی عکساشو انداختم تا بذارم تو وبلاگت ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1387/07/20 توسط رویا| لينک ثابت سلام عزیزم من و بابا تصمیم گرفته بودیم کمی از وسایلاتو از همین الان که خبری نیست برات بخریم همین کارم کردیم اولین وسیله تو از مشهد که رفته بودیم مسافرت و زیارت برات خریدیم یه ۱۵ تیکه خوشگل بود که عکسشم برات تو وبلاگت گذاشتم بعد جوجه اردکهایی که برای وان حمومته برات خریدیم اونارو از تبریز خریدیم ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1387/07/20 توسط رویا| لينک ثابت امروزچهارشنبه ۱۷ مهر ماه۸۷ ساعت ۱۴:۱۶ دقیقه توی اداره ام و دلم خیلی گرفته یه جورایی یاد گذشته های تلخم افتادم و این برو و بیاها به این دکتر و اون دکتر هم مزید بر علت شده سونو من که متاسفانه مشکل داشت و این ماه نمی تونم برای نی نی دار شدن اقدام کنم آزمایش امیرم کمی با مشکل مواجح شده و باید چند دوره قرص بخوره . نمی دونم چرا احساس می کنم خدا بازم داره اذیتم می کنه نمی دونم چرا هر چی ازش می خوام باید یه عالمه التماس کنم زجه بزنم و دعا کنم تا بهم بده خدا جونم قربونت برم الهی من هیچ وقت ناشکری نکرده و نمی کنم اما آیا این انصافه همه آرزوهامو تو خواب ببینم آره ؟؟؟؟؟؟ باشه اما من بنده بدت نیستم به داده و ندادت شکر این شعرو نوشتم چسبوندم به صفحه مانیتورم هر وقت چیزی ازت می خوام و بهم نمیدی اینو می خونم . حد نیست که گویم این بده یا آن ده / آنچه که رضای تو در آن است آن ده ادامه مطلب
نوشته شده در چهارشنبه 1387/07/17 توسط رویا| لينک ثابت سلام عزیزم . ببخشید که خیلی وقته بهت سر نزدم آخه کمی سرم شلوغ بود روزه گرفتنو ماه رمضون هم بد جوری بی حالم کرده دیشب هم که شب نوزدهم بود مامانینا با خاله ها می خواستن برن خونه عمه ناهید برای احیاء و قران سرگرفتن من پارسال باهاشون نبودم چون بابایی دوست نداره تو این شبها تنهاش بذارم ولی امسال که دید دلم می خواد برم اونجا چیزی بهم نگفت اما چهرش معلوم بود که از ته دل راضی نیست ولی چیزی بهم نگفت و گفت که برم منو تا خونه خاله الهام رسوند و خودش هم رفت فرودگاه از اونجا هم رفت مسجد امام حسن مجتبی ماهم دعای جوشن کبیرو خوندیمو قران سر گرفتیم برای همه مامانایی که منتظر نی نی هستن و مخصوصاْ خاله الهام و دوستم سحر جون که با هم همکاریم و تقریباْ سرنوشت زندگیهامون مثل همه یه نی نی می خواد برای همه دعاکردم برای تو هم که تو دل آسمونا هستی خیلی دعاکردم و خواستم که تا سال دیگه بیای و تو دل مامان باشی . وقتی برگشتیم بابایینا خونه خاله الهام خواب بودن بیدارشدن و نزدیک سحر بود سحری خوردیم و اومدیم بابایی برام یه دسته گل مریم خوشگل خریده بود ادامه مطلب
نوشته شده در شنبه 1387/06/30 توسط رویا| لينک ثابت امروز سشنبه ۱۲ شهریور ۱۳۸۷ مصادف با اول ماه مبارک رمضان من و امیر بابایی روزه گرفتیم و نیت کردیم تا انشاالله خدا کمکمون کنه تا بتونیم یکماه رو کامل روزه بگیریم و برای تو و همه کوچولوهایی که تو آسمونن دعا کردیم تا هر چه زودتر همه مامانا از انتظار بیرون بیان بعد از این ماه همه مامانایی که دلشون نی نی گلو می خواد خدا دامنشونو سبز کنه امروز افطار می ریم خونه عزیز آخه پارسال که تازه عروسی کرده بودیم هر روز افطار چون ما دیر از سر کار می رسیدیم و وقت نمی کردیم افطار درست کنیم می رفتیم خونه عزیزحالا امسال هم شاید بیشتر افطار اونجا باشیم آخه می دونی عزیزینا به ما عادت کردن وقتی ما دیر می ریم خونشون دلشون می گیره آخه خیلی تنهان ادامه مطلب
نوشته شده در سه شنبه 1387/06/12 توسط رویا| لينک ثابت امروز دوشنبه ۱۱ شهریور ۸۷ آخرین روز از ماه شعبانه من امروز رفتم پیشواز ماه رمضان و روزه گرفتم حالم اصلاً خوب نیست سردرد شدید دارم نمی دونم با وجود این می تونم همه روزه هامو بگیرم یا نه آخه می دونی تابستون روزها خیلی بلنده مگه حالا حالاها غروب میشه اما اگه نتونم بگیرم عذاب وجدان می گیرم با وجود فرارسیدن این ماه نمی دونم چیکار باید بکنم قرصهایی که دکتر داده رو چه جوری باید بخورم نمی دونم در هر حال با فرارسیدن این ماه عزیز از خدا می خوام نزول درهای رحمتش رو به روی همه باز کنه و همه مامانایی که منتظرن از انتظار درشون بیاره و لبهاشونو خندون و چشمهاشونو روشن بکنه خدایا قسمت می دم به جلال و بزرگیت و عظمت این ماه عزیزت خودت خوب می دونی انتظار چقدر سخته همه مامانارو از اتنظار دربیار و یه نی نی خوب و سالم و صالح بهشون عنایت کن ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/06/11 توسط رویا| لينک ثابت من و باباامیر بعد از هشت ماه آشنایی تصمیم گرفتیم زندگی مشترکمونو شروع کنیم برخلاف مخالفت خانواده هامون بالاخره راضیشون کردیم آخه خیلی همدیگه رو دوست داشتیم ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04 توسط رویا| لينک ثابت سلام قربونت برم
امروزکه این وبلاگو ساختم تصمیم گرفتم همه چیزرو از اولش برات بنویسم تا یه روزی که بدنیا اومدی و بزرگ شدی همشو بخونی اگه مامان وقت نکرد و یادش رفت دونه به دونه برات تعریف کنه خودت بیایی و همشو بخونی امروز دوشنبه ۶ شهریور۱۳۸۷هجری شمسیه دقیقاً یکسال و پنج ماه و دو روزه که من و بابایی با هم ازدواج کردیم ادامه مطلب
نوشته شده در دوشنبه 1387/06/04 توسط رویا| لينک ثابت |